تقدیر نامه و حرف دلم (درقالب شعرسعدی)


با سلام به تمامی دوستانی که منت نهادن و به من در روز تولدم ( و روزهای بعدش) سرزدن و با تبریک خودشون لطف خودشونو نشون دادن

واقعا که لطف زیادی نسبت به من داشتند شاید این چند بیت (از استاد سخن جناب سعدی)بتونه یه مقدارشو جبران کنه

حرف دلم به پاسخ مهر و محبت تمامی کسانی که به من لطف داشتن


دوش مرغی به صبح می نالید
                                       عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را
                                       مگر آواز من رسید به گوش

گفت:باور نداشتم که تو را
                                       بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم:این شرط آدمیت نیست
                                       مرغ تسبیح گویی و من خاموش

سعدی شیرازی


از ارائه ی نظراتتون خیلی خیلی ممنونم

تنها با یک .......................


نگار من
            ای امید نوبهار من
                                      لبی به خنده باز کن
 ببین چگونه از گلی خزان باغ ما دوباره بهار می شود

 سیاوش کسرایی


حذر از عشق ندانم ، سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم !!!


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم .
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم .
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهان خانه ی جانم ، گل یاد تو درخشید ،
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمدکه شبی باهم از آن کوچه گذشتیم،
پرگشودیمو در آن خلوت دل خواسته گشتیم،
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو،همه راز نهان ریخته در چشم سیاهت،
من،همه محو تماشای نگاهات.

آسمان صاف و شب ارام،
بخت،خندان و ،زمان رام.
خوشه ی ماه فروریخته در اب،
شاخه ها دست براورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ،
همه،دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید ،توبه من گفتی :‍‍‍‍"از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب،آیینه ی عشق گذران است.
توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا،که دلت با دگران است!
تافراموش کنی،چندی از این شهر،سفر کن!"

با تو گفتم:"حذر از عشق ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،
نتوانم!"

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر،لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم.
باز گفتم که توصیادی و من آهوی دشتم،
تا به دام تو در افتم،همه جا گشتم گشتم،
حذر از عشق ندانم،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم.

اشکی از شاخه فروریخت.
مرغ حق ناله ی تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم،
پای در دامن اندوه کشیدم،
نگسستم،نرمیدم.....

رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم....!
بی تو اما من به چه حالی از آن کوچه گذشتم...!
 فریدون مشیری

 

غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند


می تراود مهتاب ،

 می درخشد شب تاب،

مانده  پای آبله از راه دراز،

بر دم دهکده مردی تنها ،

 کوله بارش بر دوش،

دست او بر در،می گوید با خود:

غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند.

می تراود مهتاب می درخشد شب تاب


من خودمو ،  تو تویی ...........


دود گر بالا نشیدند، کسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد، گرچه او بالا تراست



جدایی ............................ هرگز


دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

                                 (فرخی سیستانی)



من عهد تو سخت سست می دانستم

بشکستن آن درست می دانستم


سروچمان من چرا میل چمن نمی کند

همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

                                     (حافظ شیرازی)


هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من

هر چه بری ببر، مبر سنگدلی به کار من

هر چه کشی بکش، مکش صید حرم که نیست خوش

هر چه شوی بشو، مشو تشنه به خون زار من

                         (شوریده ی شیرازی)