لطف چشم
روبر رهش نهادم و بر من نظر نکرد صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما زدلش کین به در نبرد در سنگ خاره قطره ی باران اثرنکرد
یارب توآن جوان دلاور نگاه دار کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی ومرغ دوش زافغان من نخفت وآن شوخ دیده بین که سرازخواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندرقدم چوشمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگ دل بی کفایت است کو پیش چشم تو جان را سپر نکرد
کلک زبان کشیده ی حافظ در انجمن با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
حافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 16:18 توسط مدیریت وبلاگ
|